خط داستانی
دویدن روایت آشی، نوجوانی شانزده ساله است که روی شانه اش یک قطعه سنگ دارد. مادرش او را به مدت یک ماه تعطیلات تابستان به مزرعه خانوادگی پدربزرگ و مادربزرگ می فرستد. در آنجا رابطه عشق-تنفر با پدربزرگش جوزف، یک سرخپوست قوی خون است که به قوانین و احترام اهمیت میدهد، شکل میگیرد. پدربزرگ به تدریج او را با سنتهایی که در دوران کودکی در رزرو آموخته بود آشنا میکند. تا زمانی که آشی به آلبوم عکسی از بادگیر attic مینگرد و سوالاتی را مطرح میکند که نقشهای پنهان را برملا میکند و threatens to tears the family apart. در پایان داستان درباره عشق رهاییبخش و قدرت بخشش است که در بافت سنتهای فرهنگ نخستین ملّیان گره خورده است.